پرسش هفتم: چگونه میتوان ارتباط خود با قرآن و دعا را تقویت کرد؟
انسان در مسیر سلوک، بیش از هر چیز به سخنی نیاز دارد که او را از محدودهٔ عادتها، خواستهها و ادراکات محدود خویش فراتر برد و افقی دیگر در برابر جانش بگشاید. آدمی تا زمانی که تنها در دایرهٔ اندیشهها و تمایلات خود حرکت میکند، چهبسا همان چیزی را حق بپندارد که نفس او میپسندد و همان راهی را درست بداند که با عادتهایش سازگارتر است. ازاینرو، سلوک بدون هدایت، ممکن است به جای حرکت به سوی خداوند، به گردش انسان پیرامون خویشتن تبدیل شود.
قرآن، در حقیقت، سخن هدایت است؛ سخنی که از افقی فراتر از محدودیتهای نفس با انسان روبهرو میشود و مسیر او را به سوی حقیقت نشان میدهد. دعا نیز پاسخ انسان به این خطاب الهی است. اگر قرآن را سخن خداوند با انسان بدانیم، دعا را میتوان سخن انسان با خداوند شمرد. در قرآن، انسان مخاطب کلام الهی است و در دعا، خود در مقام مناجات و اظهار بندگی قرار میگیرد. از پیوند این دو، رابطهای زنده میان عبد و رب شکل میگیرد؛ رابطهای که میتواند سراسر حیات انسان را تحت تأثیر قرار دهد.
از همینرو، ارتباط با قرآن و دعا را نمیتوان تنها به قرائت الفاظ یا تکرار عبارات مقدس محدود ساخت. مسئلهٔ اصلی آن است که آیا قرآن و دعا در ساحت وجودی انسان به سرچشمهٔ هدایت، تربیت و شناخت ربوبیت الهی تبدیل شدهاند، یا تنها در شمار عادتهای معنوی او قرار گرفتهاند؟ ممکن است انسانی سالها قرآن بخواند و دعا کند، اما همچنان شیوهٔ اندیشیدن، تصمیمگرفتن و زیستن او از هدایت این دو بیبهره باشد. در چنین وضعی، الفاظ بر زبان جاری شدهاند، اما هنوز راهی به اعماق جان نگشودهاند.
پرسش بنیادین سالک این است که چگونه میتوان قرآن و دعا را از سطح الفاظ و مناسک به متن زندگی آورد؛ بهگونهای که آیات الهی در تصمیمها، رفتارها و انتخابهای روزمره حضور یابند و دعا، جان انسان را به حقیقت فقر و بندگی آگاه سازد.
خداوند دربارهٔ قرآن میفرماید:
﴿إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ﴾
(اسراء: ۹)
قرآن، کتاب هدایت است. هدایت با دانستن تفاوت دارد. ممکن است انسان معنای آیهای را بداند، تفسیر آن را خوانده باشد و حتی دربارهٔ آن سخن بگوید، اما هنوز به هدایت آن آیه تن نداده باشد. دانستن، هنگامی به هدایت تبدیل میشود که مسیر انسان را تغییر دهد. آیه باید در جان آدمی پرسشی ایجاد کند، غفلتی را آشکار سازد، تصمیمی را اصلاح کند یا او را از راهی نادرست بازگرداند.
ازاینرو، تلاوت قرآن آغاز ارتباط است، نه پایان آن. الفاظ قرآن دروازهٔ ورود به معانیاند و معانی نیز باید راهی به سوی جان انسان بگشایند. اگر تلاوت در مرز زبان متوقف شود، هنوز همهٔ ظرفیت هدایت قرآن آشکار نشده است. قرآن باید از زبان به فهم، از فهم به دل و از دل به عمل راه یابد. میتوان مسیر تأثیر قرآن را چنین دید: انسان آیه را میخواند، در آن تأمل میکند، خود را در برابر آن میسنجد و سپس میکوشد مقتضای آن را در زندگی خویش تحقق بخشد.
خداوند خود، غایت نزول کتاب را با تدبر پیوند داده است:
﴿كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُ الْأَلْبَابِ﴾
(ص: ۲۹)
تدبر، عبور شتابزده از آیات نیست؛ ایستادن در برابر کلام الهی است. انسان متدبر تنها نمیپرسد که این آیه چه معنایی دارد، بلکه میپرسد: این آیه با من چه میگوید؟ کدام بخش از زندگی مرا روشن میسازد؟ چه غفلتی را در من آشکار میکند و چه تغییری از من میطلبد؟
گاه یک آیه، اگر با حضور و تأمل خوانده شود، میتواند بیش از صفحات بسیار در جان انسان اثر گذارد. مسئله، کمیت تلاوت نیست؛ سخن در میزان گشودگی جان در برابر کلام خداوند است. چهبسا زبان صفحات بسیاری بخواند، اما دل در برابر هیچ آیهای توقف نکند؛ و چهبسا سالکی در برابر یک آیه درنگ کند و همان آیه، آغاز تحولی در حیات او شود.
در اینجا تفاوت «خواندن قرآن» و «قرار گرفتن در برابر قرآن» آشکار میشود. در خواندن معمولی، انسان فاعل است و متن را میخواند؛ اما در مواجههٔ سلوکی، سالک اجازه میدهد قرآن نیز او را بخواند، باطن او را آشکار سازد و میزان فاصلهاش را با حقیقت نشان دهد. آیات رحمت، امید او را میسنجند؛ آیات توکل، وابستگیهایش را آشکار میکنند؛ آیات صبر، بیقراری او را نشان میدهند و آیات توحید، بتهای پنهان جانش را در برابر او قرار میدهند.
از این منظر، قرآن تنها کتابی برای افزودن معلومات نیست؛ میزان سنجش نفس است. سالک خویشتن را بر قرآن عرضه میکند تا دریابد در کجای راه ایستاده است.
در کنار قرآن، دعا یکی از بنیادیترین راههای تربیت جان است. خداوند میفرماید:
﴿ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ﴾
(غافر: ۶۰)
دعا در ظاهر با درخواست آغاز میشود، اما حقیقت آن بسیار فراتر از طلب حاجت است. انسان در دعا جایگاه خویش را در برابر خداوند بازمییابد. دعا به آدمی یادآوری میکند که مستقل نیست، مالک مطلق زندگی خویش نیست و سرچشمهٔ قدرت و کمال در وجود محدود او قرار ندارد. ازاینرو، دعا پیش از آنکه فهرستی از خواستههای انسان باشد، اظهار فقر عبد در برابر غنای پروردگار است.
یکی از حجابهای بزرگ سلوک، توهم بینیازی است. انسان گاه چنان به اسباب، تواناییها و تدبیرهای خویش اعتماد میکند که وابستگی وجودی خود به خداوند را فراموش میسازد. دعا این توهم را میشکند. سالک در دعا بار دیگر به حقیقت خویش بازمیگردد و درمییابد که آنچه دارد، از خود او نیست و آنچه میخواهد، جز به اذن و ربوبیت الهی تحقق نمییابد.
ازاینرو، دعا خود مدرسهٔ توحید است. انسان در دعا تنها دربارهٔ خدا سخن نمیگوید، بلکه میکوشد نسبت بندگی خویش را با او تجربه کند. تفاوت بزرگی است میان دانستن اینکه خداوند رب است و چشیدن ربوبیت او در جان. دعا میتواند معرفت ذهنی را به ادراکی وجودی نزدیک سازد؛ زیرا انسان در فضای مناجات، ضعف، امید، خوف، نیاز و اشتیاق خویش را در محضر خداوند میبیند.
ادعیهٔ مأثور، بهویژه دعاهایی که از اهلبیت علیهمالسلام به ما رسیدهاند، تنها مجموعهای از درخواستها نیستند؛ بلکه متون عمیق تربیت توحیدیاند. انسان در این دعاها میآموزد چگونه خدا را بشناسد، چگونه خویشتن را ببیند، چگونه با گناه، نعمت، خوف، امید، محبت و مرگ مواجه شود. بسیاری از حقایقی که ذهن انسان بهصورت مفهومی میشناسد، در زبان دعا به تجربهای درونی نزدیک میشوند.
در میراث علوی نیز قرآن، کتاب زندگی و راهنمای حرکت انسان است. امیرالمؤمنین علی علیهالسلام انسان را به تدبر، عبرت، ذکر و بهرهگیری عملی از هدایت الهی فرا میخواند. در این نگرش، قرآن هنگامی در زندگی انسان حضور حقیقی مییابد که در اخلاق و عمل او ظهور کند. کسی که آیات الهی را میخواند، اما در هنگام تصمیمگیری هیچ نسبتی با آنها برقرار نمیکند، هنوز میان تلاوت و زندگی خویش فاصلهای جدی باقی گذاشته است.
معیار ارتباط حقیقی با قرآن، تنها میزان محفوظات یا مقدار تلاوت نیست. باید دید قرآن با خشم انسان چه کرده است، با حرص او چگونه مواجه شده، در انتخابهای دشوار چه نقشی یافته و تا چه اندازه نگاه او را به دنیا، انسان و خویشتن تغییر داده است. همچنین، معیار دعا تنها اشک یا احساس لحظهای نیست؛ باید دید مناجات، انسان را تا چه اندازه متواضعتر، امیدوارتر، مسئولتر و در برابر نفس خویش هوشیارتر ساخته است.
اگر قرآن و دعا هیچ تغییری در شیوهٔ زندگی انسان ایجاد نکنند، باید در نحوهٔ ارتباط با آنها تأمل کرد. معنویت حقیقی نمیتواند برای همیشه از زندگی جدا باقی بماند. آنچه در دل ریشه میگیرد، دیر یا زود در رفتار آشکار میشود.
بر اساس حکمت متعالیه، نفس انسان حقیقتی ایستا و پایانیافته نیست، بلکه در مسیر حرکت جوهری پیوسته در حال شدن است. اعمال، ادراکات و توجهات انسان اموری بیرون از حقیقت او نیستند؛ بلکه در ساختن وجود او سهم دارند. انسان با آنچه پیوسته بدان میاندیشد، بدان دل میبندد و بر اساس آن عمل میکند، بهتدریج صورت وجودی خویش را میسازد.
از این منظر، مواجهه با قرآن میتواند در حرکت وجودی نفس نقشی بنیادین داشته باشد. آیهای که فهمیده، پذیرفته و به عمل تبدیل میشود، تنها دانشی در ذهن انسان باقی نمیماند؛ بلکه در ساختن جان او مشارکت میکند. همچنین، دعایی که با حضور و صدق خوانده میشود، میتواند گرایشهای نفس را تغییر دهد و جهت توجه انسان را از خودبسندگی به فقر، از اضطراب به توکل و از خودمحوری به بندگی سوق دهد.
عقل نظری حقیقت را میشناسد، اما این شناخت باید از طریق اراده و عقل عملی در زندگی تحقق یابد. قرآن اگر تنها موضوع شناخت باشد و دعا اگر تنها تجربهای عاطفی باقی بماند، هنوز فرایند تربیت کامل نشده است. معرفت باید به جهتگیری و جهتگیری باید به عمل تبدیل شود. آنگاه عمل مکرر، بهتدریج در جان انسان ملکهای تازه پدید میآورد و مسیر وجودی او را دگرگون میسازد.
برای تقویت ارتباط با قرآن و دعا، سالک پیش از هر چیز باید مقصد خویش را روشن کند. هنگامی که قرآن میگشاید، از خود بپرسد: برای چه آمدهام؟ آیا تنها میخواهم آیاتی خوانده باشم، یا در جستوجوی هدایت هستم؟ در دعا نیز باید بداند که به محضر چه کسی روی آورده و نسبت او با این مخاطب چیست.
سپس باید شتاب را از این ارتباط دور سازد. گاه اندکی تلاوت همراه با تدبر، برای تربیت جان سودمندتر از قرائتی طولانی و غافلانه است. سالک میتواند پس از خواندن آیهای از خود بپرسد: این سخن چه نسبتی با زندگی من دارد؟ چه چیزی را در من تأیید یا نقد میکند؟ اگر بخواهم به این آیه عمل کنم، امروز چه تغییری باید در رفتارم ایجاد شود؟
در دعا نیز باید از عبور سریع از الفاظ پرهیز کرد. گاه لازم است انسان در برابر یک فراز توقف کند، معنای آن را در جان خویش بسنجد و ببیند آیا حقیقتاً همان چیزی را میگوید که زبانش بر آن جاری است. چهبسا زبان از توکل سخن بگوید، اما دل هنوز به اسباب وابسته باشد؛ زبان از محبت خداوند بگوید، اما انتخابهای انسان چیز دیگری را نشان دهد. همین فاصله میان زبان و جان، خود میتواند موضوع مراقبه قرار گیرد.
ارتباط با قرآن و دعا نیازمند استمرار است. جان انسان در یک مواجهه دگرگون نمیشود. همانگونه که عادتهای نفسانی در طول زمان شکل گرفتهاند، تربیت روح نیز به مداومت نیاز دارد. ارتباطی کوتاه اما پیوسته و آگاهانه، غالباً اثری عمیقتر از شورهای مقطعی و ناپایدار دارد.
سالک باید بهتدریج قرآن را وارد تصمیمهای خود کند و دعا را به زبان باطنی خویش بدل سازد. پیش از انتخاب، از هدایت قرآن بپرسد؛ در هنگام ضعف، با زبان دعا به خداوند پناه برد؛ در نعمت، شکر را بیاموزد و در لغزش، راه بازگشت را از کلمات اولیای الهی بجوید. در این صورت، قرآن از کتابی در کنار زندگی به کتابی در متن زندگی تبدیل میشود و دعا از عملی در ساعات خاص به نحوهای از حضور در محضر خداوند ارتقا مییابد.
ارتباط حقیقی با قرآن و دعا زمانی شکل میگیرد که انسان از «خواندن» به «شنیدن»، از «دانستن» به «پذیرفتن» و از «پذیرفتن» به «شدن» حرکت کند. قرآن آمده است تا راه را نشان دهد و دعا آمده است تا جان انسان را برای پیمودن این راه آماده سازد. یکی خطاب رب به عبد است و دیگری بازگشت عبد به سوی رب؛ و سلوک، در ژرفترین معنای خود، در همین رفتوآمد میان خطاب و اجابت، هدایت و بندگی، کلام و مناجات شکل میگیرد.
ازاینرو، سالک باید همواره از خویش بپرسد:
آیا من تنها قرآن را میخوانم، یا اجازه دادهام قرآن نیز مرا بخواند و حقیقت مرا بر من آشکار سازد؟ و آیا در دعا تنها خواستههایم را با خداوند در میان میگذارم، یا در محضر او حقیقت بندگی خویش را بازمییابم؟